21 ماهگی پسرکم

مامانی مگه میشه با تو بود و شاد نبود مگه میشه تو رو داشت و روزی هزار بار با در آغوش کشیدنت خدا رو شکر نکرد .

عزیزکم یا شاید بهتره بگم مرد کوچکم الهی فدات بشه مادرت که هر روز شیرین تر و مغرورتر از روز قبل میشی حالا دیگه با حرف زدنهات با ادا اصولات هر روز و هر روز بیشتر تو دلم جا باز میکنی 

چایی داغِ آره مامانی داغِ داغه 

لواشک ترشه آره مامانم ترشِ ترشه 

عمو َ

اسب 

دا یعنی دایی

صدای همه حیوانات ( میو ..هاپ هاپ ..قوقول ...هیهیه.....عر.....کواک کواک ...هاههههه....جیک جیک ....مورچ ....گار گار .....بع بع ....مع مع ....ما ما ....فیس فیس)

بش بش یعنی بشین 

بو بو یعنی برو 

بس بس هر موقع که از چیزی خسته یا ناراحت میشی میگی بسه 

مامانی زندگی در کنار تو بودن سراسر قشنگیه .

تو ماه گذشته یعنی 22اردیبهشت 93 مصادف با 13 رجب خان دایی با عاطفه سادات عقد کرد انشاالله که زندگی اوناهم مثل ما سراسر خوشبختی باشه .

20 اردیبهشتم که توبد بابایی جان بود سه تایی رفتیم کاشان کلی به همه مون خوش گذشت برای بابایی تو هتل جشن گرفتیم بعدم یه کفش و کروات قهوه ای به بابا جان کادو دادیم انشالله تولد صد سالگیش .

21 ماهه که با بوی عطر تنت به خواب میرم و روزی هزار بار دست و پای کوچولوت رو می بوسم . 

ممنونم ازت که اومدی و به زندگی من و بابات معنا دادی .

امیدوارم که در کنار من و بابایی برای همیشه همیشه شاد و شنگول و سلامت باشی.

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید